تبليغاتX
در پی انسانیت و خودم

در پی انسانیت و خودم

پروانه ی من در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است,نه میتواند پرواز کند و نه میتواند بمیرد

 دلنوشته آخر

سلام

بالاخره آدم شدم. اما نه از آن آدم ها... از آنهایی ام که مادر بزرگی می گفت: "آه + دم"  که با یک آه، در یک دم، جان می کند... آدم شده ام. از آن آدم ها که دارند مدام ضرر می دهند. از جیب خالی... بدهکار می شوند یک روز. آنقدر که  باید شرفشان را پای این ضرر بدهند. باید دلشان را... روحشان را... وجودشان را.....

از آان آدمهایی که زندگی را بی معنا میدانند...آدمهایی که حتی گوشهای مجازی هم برای شنیدن حرفاش جوابی ندارن!

از آن آدمهایی که با خودشان درگیرند...با وجودشان...

آدمی که حتی با خودش هم روراست نیست....قاطعیت تو وجودش گم شده!

بی وجوده....آدمی که همه چیز و همه کس براش بازیچه شده...دنیاش یه دنیا تغییر کرده!

که حتی دیگه برای گفتن حرفاش هم میترسه...میترسه که با سکوت روبرو بشه....با یه دنیا حرف نگفته...با یه دنیا : "بیخیالش مهم نیست!"

اون آدمی ام  که حالا با همه هستی و نیستیش واونچه که داره و نداره میره تا بسازه.....چرتکه بندازم ببینم کجای این زمین جای منه....کجا دارم میرم...

یه جوری حساب کنم که نه خودم ضرر کنم ..نه دلم

من تو اوج بودم......سقوط کردم....

اونم با کله...با مغزی که داشت تهی میشد...نابود میشد!

ولی فکر کنم به موقع جلوش رو گرفتم...زیادی ضرر ندادم....ضررش فقط اعصابی بود که به حراج گذاشتم....دل هزار بار وصله خورده بود....

خودمم میدونم تعادل نداشتم....یه روز خوب بود اینجا...یه روز بد...

شما هم دیگه حرفی واسه گفتن نداشتید...

دعام کنید....دعام کنید بتونم درست و بی نقص بسازم...

تو این 5ماه و۸ روز خیلی چیزا حالیم شد اینجا و تو خونه ی خیلی از شماها...

به قدری اینجا رو دوست داشتم و دارم ....که باید تصورش رو بکنید که الان چه حالی دارم....

پرستو میگفت :من میدونم تو طاقت نمیاری...!  آره طاقت ندارم ولی مجبورم....

یک بار دیگه هم قصد رفتن داشتم ...اما نمیخواستم وقتی میگم که میرم دوباره برگردم....لااقل تو این یه چیز ثبات داشته باشم...

اینجا واسم جدی بود و دوست نداشتم به سخره گرفته بشه...ولی حالا قطعیت تو وجودم لمس میشه...!

حالا واقعا میخوام برم....اما انگار داره روح از تنم جدا میشه...خیلی سخته برام....ولی....

بعضی هاتون  از این دنیای مجازی فراتر رفتید و توی دنیای واقعیم هم دیده میشید و خیلی هاتون هم همینجا واسم یه دنیا ارزش دارید!و بدونید هیچ وقت این 5 ماه تو ندگیم محو نمیشه!

سخته برام....خیلی ....جدا شدن از اینجا و...

....

شاد باشید و پایدار

 

ناگفته اولم: هر رفتنی رسیدن نیست،اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست!

ناگفته آخرم: برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در انتهای کمال،بنگر که چگونه میافتی،چون برگ زرد یا سیب سرخ!!!

 

یا علی....

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت23:59توسط انسان | |

بعد از یک روز کاری خسته کننده ..

در منزل .. گویا پدر باز نقشه ای در سر دارد ..

فراخوانده میشویم و میرویم در کنارش مینشینیم ..

ناگهان ضربه محلک دست روی صورتم نقش می بندد ..

خون از دهان و بینی ام سرشار میگردد ..

پدر جان ضربات مشت من کوه را به لرزه در میاورد ..
ولی ضربات دست تو مرا ..

پدر جان من لیاقت ندارم که جای دستهای گهر بار تو روی صورتم باشد..
من حقیر تر از آنم که صدایت را برایم بلند کنی ..

پدر جان درست است که مسلمان شدم ..
ولی هنوز مسیح را قبول دارم ..
هنوز فرزند تو ام ..

پدر جان بزن .. بزن که آرامم میکنی ..
بزن که ضربه های دست تو غنیمتی برای من است ..

پدر جان هر ضربه ای که میزنی بیشتر به تو علاقه مند میشوم ..
بیشتر به تو نزدیک میشوم ..
ببین سرم را پایین نگه داشتم که مرا نبینی و ناراحت نشوی ..

پدر جان اگر این ضربه ها تو را آرام میکند .. من نیز آرام میشوم ..
من نیز قدرِ این محبت پدرانه را میدانم ..

پدر جان ببین .. ببین خون تمام صورتم را فرا گرفته ..
ولی هنوز سرم را پایین نگه داشتم .. تا راحت باشی ..

پدر جان تو تنها مردی هستی که به او علاقه مندم ..
تو تنها کسی هستی که همیشه به او افتخار می نمودم ..

پدر جان با تمام غم و اندوه و اشک و ناله ام میگویم ..
میگویم که بغضی تمام وجودم را فرا گرفته است ..
من جواب این همه خوبی تو را اینگونه جواب میدهم :

دوستت دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت20:37توسط محمد |

دلنوشته بیست و هشتم

سلام

یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته ٫رد می شده…

که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده می گه....... ولی من این کار رو می کنم!!!!

یا علی...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت11:6توسط انسان | |

دلنوشته بیست و هفتم

سلام

در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچیل در پاسخ گفت: بسیار متاءسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم، هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچیل با خونسردى گفت: «عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم ، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد». سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچیل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولینى گفت: حالا نوبت تو است.
موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچیل رسید، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صید از من خواهد بود»

تا اینجا چرچیل رو با همه سیاستهای محشرش دوست دارم!...بیشتر خوندمش!!!

ناگفته ها: سخن من نه از درد ایشان بود، خود از دردیست که ایشانند!!!

ناگفته بعد: خوشی زده زیر دلم...دیگه هیچی واسم مهم نیست انگار٫ آدما ی دور و برم نگاهشون خیره رو من مونده...ولی من دیگه هیچ علاقه ای ندارم که خودمو از زیر سنگینی نگاهشون آزاد کنم... !!!

ناگفته آخر: هی دخترک بیچاره! پاشو حساب خودت را برس که هر لحظه ممکن است فلکت کنند فلک زده!

یا علی.....

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت17:52توسط انسان | |

دلنوشته بیست و ششم

سلام

شنیده ها حاکی بر آن است که: از قديم گفتند كه يارو عجب چرچيليه ها٫

حالا اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.....
نانسى آستور (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!!!
------ ------- ------- -------
در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم ؟ (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..!!!!

ناگفته اول :کلا مشکل داشته این چرچیل خان جان......آقایون جدی نگیرن!!!!

ناگفته آخر:"پاييز كه می آيد برگها باور نمی كنندكه پايان كار می رسد از راه٫بعد رنگ می بازند...و هرروز به رنگی...و باز هم باور نمی كنندتا آنكه پژمرده می شوند و بعد می افتند......ديگرباور را ضرورتی نيست"

یا علی...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت0:41توسط انسان | |

بیخوابی امانم را بریده!

خوابی همچو مردگانم آرزوست!

...حالا خوبه توصیه کردن خوابمو تنظیم کنما...!!!!

ناگفته اول و آخر: من٫بی خوابی٫سردرد شدید٫فردا٫کلی کار٫...باز هم بیخوابی!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت4:12توسط انسان |

ایـــنـــجـــا حرف دل میزنه....

شاید آروم شدی مثل من!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت20:28توسط انسان |

 

دلنوشته بیست و پنجم

سلام٫دوباره شد مثل قبل اینجا...

...

قهرمان افسانه ایی تنیس ویمبلدون در سال 1983 طی یک عمل جراحی متاسفانه خون الوده به ایدز دریافت کرد...

و در بستر مرگ افتاد و از طرفدارانش از سرتاسر دنیا نامه دریافت میکرد یکی از طرفدارانش برای او نوشته بود:چرا خداوند تو را برای این بیماری دردناک انتخاب کرد؟

آرتور در جوابش نوشت:

در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را اغاز میکنند

5 میلیون یاد میگیرند چگونه تنیس بازی کنند

500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ایی بازی میکنند

50 هزار نفر پا به مسابقات میگذارند

5 هزار نفر سرشناس میشوند

50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکنند

4 نفر به نیمه نهایی میرسند و در نهایت دونفر به فینال

و آن هنگام که جام قهرمانی در دستانم قرار گرفته بود

هرگز نگفتم خدایا چرا من؟؟

و امروز هم که از این بیماری رنج میکشم هرگز نمیتوانم بگویم خدایا چرا من؟؟؟؟

 

ناگفته اول و آخر:  شدم همون زهرا...همون دختر شاد و با انرژی!خوشحالم به اندازه ی تموم مهربونی خدا!

یا علی...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت2:0توسط انسان | |

از گوشه و کنار این کره خاکی .. یکی پیدا شد و با صدای بلند گفت : سلام ..

تعجبی نداره .. همیشه تو خودش بوده و خیلی تعصب داشته ..
همش دردسر بود .. همش مشغله فکری ..
ورقای زرد رنگ دفتر کاهی زندگیش داره تموم میشه ..
یکی نبود که دستشو بگیره .. همیشه تنها ..
رفیق تنهایش فقط خدا بوده .. هی درد و دل ..
ناخواسته ادامه میده .. هنوز یه بچه اس .. یه بچه ی ۲۲ ساله ..
یاد گرفت که دلش سنگ باشه .. کاری به کار کسی نداشته باشه ..
خنجرشو یه عمر قلاف کرده .. اما هر کی رسید از پشت خنجر زده ..
گوشه و کنار خیابونا میخوابه .. جدا از زندگی ..
همش تو دلش طوفان .. نم نم بارون هم لذت پیاده رویشه ..
خیلی .. خیلی وقته سر به زیرِ و مسخره اش میکنن ..
داره یاد میگیره که صداش در نیاد و خفه باشه ..
نوشتن تو اینجا راه گریزیه براش که کمی شناخته بشه ..
شلیک نگاه ها به طرفش به عمدِ و از روی قصد ..
اومد بیرون از خودش .. نگاه کرد .. دید جای موندن نیست .. دوباره رفت تو خودش ..
دیگه کمتر حرف میزنه .. غصه هاش تو دلشه ..
داره یاد میگیره چیزی نگه و قانع باشه .. مثل آدمیزاد ..
یکی میاد میگه : محمد فرق میکنه !!!! ..
کمی در فکر فرو میره .. یه تشکر تو دلش ..
الان داره مینوسه .. اشکاش کیبوردو خیس کرده ..
ممنون آسفالت که یادم دادی هر شب ستاره ها تو آسمونن ..
تبصره نگاهمم تشنه ی دیدن واقعیتِ .. چیزی که یه رویاس ..
از بزرگترین چیزی که بدش میاد اینه که یکی بهش ترحم کنه ..
از جنس آمیزاد .. یکی یکی انگشتای دستشو میشماره ..
یه آرزو داره که عملی میشه ..
تشکر از همه اونایی که اینجا بهم دارن امید میدن ..

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت10:6توسط محمد | |

خیلی لذت توی این دنیا هست که به زبون آوردنش جرأت میخواد..
من جرأتشو دارم ..


لذت خوندن این پست تا آخر و بودن شکایت و علامت ؟ ..
لذت همراه شدن با راننده تاکسی و فحش دادن به حکومت ..
لذت مسخره کردن هرکسی و هر چیزی تو دنیا ..
لذت بیخیال بودن .. وجود نداشتن ..
لذت مرگ .. عاشق جهنم بودن ..
لذت قلیون کشیدن از شب تا صبح .. سردرد گرفتن ..
لذت زیر سوال بردنِ کسی که داره در مورد دین باهات حرف میزنه ..
لذت خوابیدن با قرص خواب .. مثل خرس .. ۲۴ ساعته ..
لذت پاره کردن تراول از روی عصبانیت ..
لذت فحش دادن به فرمانده پادگان .. دوران خدمت ..
لذت نگفتن دروغ .. سربلندی ..
لذت اینکه مشکلاتتو تو خودت بریزی ..
لذت ضایع کردن رفیقات .. رفیق بازی تعطیل ..
لذت انداختن صلیب برعکس تو گردنت و روی لباست ..
لذت گوش دادن موسیقی راک با بلندترین صدا ..
لذت تنها بودن .. خودخوری .. خودکشی ..
لذت صحبت نکردن با داداشت از اول عمر تا الان ..
لذت مشاهده وقایع و اتفاقاتی که به سرت میاد ..
لذت باغیرت بودن و نگاه نکردن به ناموس مردم ..
لذت نگفتن اینکه چقدر گریه کردی .. خورد شدی ..
لذت نگفتن هر چیزی که تو دلت هست و ریختنش تو خودت ..
لذت اینکه همه اذیتت کنن و دوست داشته باشی بیشتز اذیت شی ..
لذت زنگ زدنو و خاموش بودن گوشیش .. ترکیدنِ اعصابت ..
لذت اتفاق نابهنگام سر ورزش .. از روی عمد ..
لذت ۲۲ سال زنده به گوری .. پرواز ..
لذت اوج عصبانیت و به لحظه ای آروم شدن ..
لذت نگفتن هر چیزی که تو دلت هست و ریختنش تو خودت .. دومین بار ..
لذت خوابیدن با بدن خیس زیر باد کولر آبی ..
لذت نماز خوندن .. مناجات کردن با معبود ..
لذت روبات بودن و با احساس زندگی کردن ..
لذت خوابیدن زیر درختی که داره قطع میشه و میفته رو سرت ..
لذت پریدن از طبقه دوم رو آسفالت سخت ..
لذت فرو بردن سر تو آب و گفتن استغفرالله ..
لذت اینکه کسی از غم توی دلت خبر نداره ..
لذت دیدن نماز خوندن یه بچه ۵ ساله تو جمکران ..
لذت رفتن به مشهد و نخواستن چیزی از امام رضا (ع) ..
لذت باور وجود خدا .. اعتماد به نفس ..
لذت فراموش شدن تا ابد .. انتقام گرفتن از نَفسِت ..
لذت اینکه کسی آدم حسابت نمیکنه .. خودخوری ..
لذت رفتن تو وبلاگ داداش امید ..
لذت نداشتن لذت ..

محمد.نوشت :

ت.ت : اگر لذت ترکِ لذت بدانی .. دگر لذت نفس لذت نخوانی ..

ت.ت : شرمنده من یه مدت طولانی نت نیستم ..
گرچه اگه بودم هم فرقی نمیکرد ..

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:6توسط محمد |

انسانها بعد از ۹ ماه تاریکی پا به دنیایی میگذارند که ..

دلیل حضور من در این دنیا .. وجود شهوت بود یا برای بقاء نسل ..

نمیدانم .. ورود اجباری .. خروج هم اجباری ..
زنده بودن و زندگی کردن هم اجباری ..

تو ای آقایی که ادای دینداری میکنی ..
من که نماینده شیطان روی زمینم ..
از تو که سنگ دینت را به سینه میزنی ..
پاکترم .. گناهم کمتر از ریاکاری توست ..

تو دم از خدا میزنی و غیبت میکنی ..
من نه با خدای تو و نه با کسی کاری ندارم ..
برایت آرزوی موفقیت میکنم ..
چون باید جواب پس بدهی بعد به جهنم میروی ..
ولی من یکراست به جهنم میروم .. بدون دغدغه ای ..

من مثل تو با دین به دنیا نیامدم .. چون دست من نبود ..
ولی تو یک مذهب زاده ای .. تو متدین به دنیا آمدی ..

برای خودم و تو متاسفم و متاسفم که دلیلش را نمیتوانم بگویم ..

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت21:36توسط محمد |

 

سفری باید کرد٫از دل تیره شب

با تنی خسته زتب

سفری باید کرد

سوی یک آرامش٫سوی دنیایی سبز

پاک و بی آلایش

و در آنجا....غزلی باید گفت...

غزلی از سر عشق

و چو سهراب سرود:

"زندگانی سیبی است ٫ گاز باید زد با پوست..."

 

ناگفته اول و آخر: تو مرا میفهمی٫من تو را میخوانم...

و همین ساده ترین قصه یک انسان است...!

 

یا علی...

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت18:49توسط انسان | |

 

سلام

کشف جسدی در خیابان ، ولی مقتول مثل اینکه قسمت !!! نداشته به عنوان انسانی رهگذر شناخته شود ( شایدم بخت با او یار بوده !؟!)

عامل قتل ، فقر ویا حتی شهوت .

جسدی کوچک به اندازه کف دست ، حاصل رابطه ای میان دو انسان ، دو انسانی که تنها به دقایق کوتاه با هم بودنشان می اندیشیده اند و بر اثر عاملی بنام شهوت و یا فقر مقدمات ورود انسانی  دیگر رو به خیابون فراهم کرده اند.

انسانی که هیچ وقت گرین کارت(Green Card) اقامت در خیابان رو  دریافت نخواهد کرد .

و حال همین کوچولوی بی هویت ما ، همونی که می تونسته در اثر ایجاد رابطه ای عاشقانه پا به خیابون بذاره و ساکن اون بشه ، اونه که حالا همانند زباله ای در جوی خیابونها یا در کیسه زباله های رهگذران در همین ابتدا به زباله دان تاریخ می پیونده .

یادش گرامی !!!

 

ناگفته ها:  تنفر رو تا حالا چشیدید؟!تلخ...شور...ترش ....یا حتی شیرین شاید؟؟؟؟

کدومش؟........

نفرت من مزه ای نداره....نفرت از خودم مزه ای نمیتونه داشته باشه!

من حالا فقط نفس میکشم و به فکر یه زندگی ای هستم که بدتر از اینی که هستم نشم!

بیچاره خدا.......چی آفرید....حالا چی میخواد تحویل بگیره!

 

ناگفته آخر:  يک خبرنگار موفق هميشه در انعكاس رخدادها بي طرفانه عمل مي كند؛ چون ذات خبرنگاري مبتني بر بي طرفي است و اينجاست كه خبرنگار با رعايت اين نكته مهم خود را به قوانين ملزم دانسته و در اين مسير به اهداف خود نائل مي شود.....

 محمود صارمي از جمله خبرنگاران پر تلاش و آزاده اي بود که از حضور در خطرناکترين ميدان ها ترس به دل راه نداد و به رسالت خويش تا انتها وفادار ماند. صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي درسال 1377 بهمراه هشت نفر از اعضاي کنسولگري ايران در مزارشريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي طالبان به شهادت رسيد. شوراي فرهنگ عمومي ، 17 مردادماه 1377، سالروز شهادت "محمود صارمي "  را به عنوان روز خبرنگار نامگذاري كرد. هفدهم مردادماه اين روز ارزشمند اجتماعي بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نويسندگان گرامي باد.

به نوعی روزم مبارک

 

یا علی...

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت19:44توسط انسان | |

دوست دارم شانه باشم تا مرا گیری به دستت
                                                                   گیسوانت را ببویم ، بر سر زلفت نشینم
دوست دارم جان دهم در راه تو ای جان جانان
                                                                   تا رضایت را ببینم ، با شهیدانت نشینم

اگه زمانی اشک میتونست کمی از دغدغه هارو بشوره ..

اگه حباب دجال آرزو مثل همیشه سر بسته بمونه ..

ستاره ها هم نورشونو دریغ کنن و خورشید هم خاموش بشه ..

هنوز نور ماه آسایش چشمان گریان این ظلمت زده اس ..

که شب شبه نگهبان شده و فروغ نورانی کمرنگشو باز نمایان میکنه ..

باورش سخته که عوض شدم ولی ..

ولی بعضی وقتا ، بعضی وقتا واسه رسیدن به بهترینها باید تغییر کنی ..

اگه تغییر نکنی اون تغییر میکنه و تنهایی و هزار مصیبت ..

اجبار نیست .. علاقه اس .. کمبود وجودشو اگه یه لحظه حس کنی ..

قول میدم سرتو بالا میگیریو از لاک پشت درونت بیرون میای ..

سرمو بالا میگیرم و سرتو بگیر بالا تا بتونیم از چاله جلوی پامون بپریم .

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت17:37توسط محمد | |

خداوند چوپان من است ، من چیزی کم ندارم ..

او مرا در مراتع سرسبز رها کرده .. مرا کنار آب تازه کشانده ..

او روحم را احاطه کرده .. او مارا به مسیر عدالت رهبری کرده ..

به اسم مقدسش قسم .. اگرچه من از میان سایه دره مرگ عبور میکنم ..

از بدی نخواهم ترسید .. چون او با من است ..

عصا و چوبدستی تو ، آسایش را برای من میاورد ..

تو بهترین وسایل را برای من مهیا کردی ..

درست در جلوی چشمان دشمنان ..

ذهنم را پر از مهربانی کردی .. و قلبم را پر از معجون شهادت ..

نیکی و مروت همراهم خواهد بود .. در تمام روزهای زندگیم ..

و من در خانه خداوند هستم .. برای همیشه .

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت18:28توسط محمد | |

 

 دلنوشته بیست و چهارم

سلام

مینویسم از آب          طعم ندارد

مینویسم از نور         شکل ندارد

مینویسم از ابر          رنگ ندارد

مینویسم از خود        معنا ندارد

 

میخوام از خودم بگم...از وجودم٫افکارم٫آدمای اطرافم٫دنیام و زندگیم!

تمام خاطراتم فراموشم شده...

هیچی یادم نیست....از کودکیم و شرینیهای وجود یک کودک...

اینروزا بهش رسیدم..اینروزا به خیلی چیزا رسیدم

 به اونچه که میخوام و اونچه که نمیخوام

دنیام داره تغییر میکنه....خواسته هام...خنده هام....گریه هام....

تنها چیزی که تغییر نکرده احساسمه

اونچه که بودم نیستم....

آره انسان در حال تغییره اما نه اینطوری

تمام افکارم منفی شده...اضطراب و استرس با وجودم یکی شده...خواب و وعده های غذایی به طرز عجیبی تغییر کرده!یعنی نمیتونم که بخوابم...در اوج خستگی حتی فکر و خیال نمیزاره که بخوابم!

از همه چی خسته و گریزونم...جمعهای شلوغ دیگه بهم حال نمیده...تنهایی رو بیشتر دوست دارم حالا!

از آدما دلخور...بی تفاوت شدم....به همه چی...قبلا واسم مهم بود که چی فکر میکنن آدما....اما الان نه

دیوارا واسم حکم قبرو دارن...

میخوام فقط گوش کنم....

گاهی با شیطون زود عیاق میشم...

گاهی خدا رو سریع یادم میره...اما همیشه تو قلبم حسش میکنم...کمکاشو لمس میکنم....همراهیشو درک میکنم...ولی گاهی راهم باهاش جدا میشه...

گاهی از خودم بیزار میشم.....دلخور میشم...دلگیر میشم از اینی که هستم

این گاهی رو که میگم یعنی این یکی دوماهه....این یکی دوماه که خودم نیستم انگار....یکی دوماهی که کم شده اینجا....

نمیدونم چرا...اون چیزایی که واسم یه ارزش بود دیگه نیست....یعنی داره گم میشه تو وجودم.....شاید اینطوری نباشه ولی خب حسم اینو میگه!

نمیتونم تعهدی به کسی بدم...(توضیح دیگه ای به ذهنم نمیرسه واسه این یه جمله،همینطوری کلی درکش کنید)

اینجا .....دیگه واسم اونجوری که بود نیست...

اینجارو خیلی دوست داشتم...نوشته هامو...کامنتارو...لینکارو....عطر  و بوی اینجا واسم تکرار نشدنیه....ولی نمیدونم چرا حسم کور شده...

دیگه عطر و بوی اینجا مغز و دلم  رو تکون نمیده تا بنویسم...نمیدونم چرا!!

نمیتونم و نمیخوام حذفش کنم...ولی گهگاهی مینویسم...

مینویسم از خودم....و انسانهایی که هستند و نیستند

انسانهایی که جاودان ماندند و انسان واقعی بودند..

مینویسم از درونم..از حسم...از دنیام٫

از انسانی که میخوام بشم!

 

 

ناگفته اول و آخر: رفته بودم سر خاک سهراب٫سهراب سپهری..

واسه اولین بار بود که میرفتم پیشش..."نرم و آهسته رفتم...به گمونم ترک خورد ولی٫چینی نازک تنهایی او"...

جا خوردم...شوکه شدم٫از اینکه چرا اینقدر مظلومانه خوابیده...چرا هیچ آرامگاهی براش نساختن و تنها با یه تیکه سنگ میزبان دوستدارانش هست...سنگی که عوضش کرده بودن...ولی نمیدونستم که خودش اینطوری خواسته...بعد فهمیدم!و حالا کمی آرومم!

دوست میرود تا با سایه اش تنها بمانیم

سایه را دریابیم٫تنهایی زیباست!!!

 

یا علی....

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت16:39توسط انسان | |

 

 سلام

 

 در سکوت و خلوت شبانگاه

پشت خرابه های خیابون

انسانی تنها تر و آروم تر از شب

در پشت کوهی از زشتیها ی آن چیزی که خودش آن را کوه  مشکلات می خواند اسیر شده است٫

از لابه لای رگه ها و سوراخ های این پستیها نور امید چشمانش را نوازش می کند٫

ولی انسان حتی به خود زحمت نگاه کردن به آن طرف سوراخ را نمی دهد

چه برسد به اینکه بخواهد خود را از اسارت برهاند .

او در زندانی که خود در ذهنش به تصویر کشیده اسیر شده .

زندانی که بهترین راه برای تبرئه شدن از آن تکانی به خود دادن و تلاش کردن است.

ولی انسان می ایستد ، اسارت می کشد و گذر زندگی خود را محدود به این زندان میداند.

اما در پشت این خروار ها کماکان زندگی به معنای واقعی اش به او لبخند می زند...

 

 

نا گفته اول و آخر:

ذهن باز و دست محتاط

دست باز و ذهن محتاط

.................

....................

.........................

...............................

درجا بزن٫راه بسته س !!!

 

یا علی...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت2:32توسط انسان | |

زمانی که ما فکری تو سرمون میچرخه و تصمیم به انجامشو میگریم ..
و خیلی علاقه داریم که بهش برسیم ..
کائنات اون مطلبو برای ما ثبت میکنن ..
فقط بستگی به تلاش خودمون داره که بخوایم بهش برسیم ..
حالا کی و چطور و کجا .. اون مشیت خداست ..
چون ما ذره ای از وجود پروردگار هستیم ..
و او ذره ای از خودش را در درون ما نهاده است ..
گفته است که تو ذره ای از من هستی و به هر چه میخواهی خواهی رسید ..
اگه نرسیم هم حکمت اوست ..
اگه واقعاً فکری در سر مانده باشد ..

 

محمد.نوشت :

ت.ت : به قول نیما .. چکش گوارای مغز مبارکتان

ت.ت : یه سوال .. اون چیه که فکرشو کنی بهت فکر میکنه ..
بیخیالش باشی بیخیالته .. ببینیش میبینت .. بخندی میخنده بهت ..
پرواز کنی پرواز میکنه .. سبزه .. پرس شده اس .. اگه گفتی اون چیه ؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت19:54توسط محمد | |

نگاه خودشو رو به افق تیره و تاریک ناامیدی دوخته بود ..
همش تو خودش میریخت ..
ترس گفتن حقیقت مثل خوره تمام وجودشو منحوس کرده بود ..
سرش پایینه .. هی میگه : ای بابا الان تابلو میشه .. خدا خدا میکنه که نشه ..

رفتم پیشش نشستم میگم : چِت شده دوباره .. بازم تو خودتی ..
نگاه میکنه در صورتی که اشک تو چشماش حلقه زده ..
یه نیشخند عصبی و گفتن هیچی .. اعصاب منم میریزه بهم ..
گفتم که سعی کن حرفاتو به یکی بزنی .. حالا من نه .. به یکی بگو ..
با خدا مناجات کن تا سبک شی ..
دوباره نیشخند عصبی و چشم تو چشم شدن و گفتن بیخیال ..

بلند شدم اومدم اینور .. به من چه .. کمکشم میخوای بکنی طلبکاره ..
زیر چشی نگاش کردم دیدم داره ناخنشو میجوه ..
پیش خودم گقتم فکر نکنم حالا حالاها از این حالت در بیاد ..
یه دفعه دیدم اومد نشست کنارم .. دست انداخت رو شونم ..
محمد جان .. من که دیگه با تو روراستم .. هیچیم نیست ..
فقط میخوام یه کم تو خودم باشم و فکر کنم .. به زندگی و به همه چی ..
نگران نباش اگه بد پیشرفت فکرام بهت میگم ..

چشمامو نیمه باز کردم و با حالت بی اعتنایی بهش گفتم :
چیه .. میترسی حقیقتی که تو دلت داریو بگی .. مطمئنن راز نیست ..
و بازم مطمئنم مشکلت حل میشه فقط شجاعت بیانشو داشته باش ..
بیا .. من چشمامو میبندم و میشنوم و تو همه چیو بگو ..

بالاخره راضی شد که بگه :
واقعیتش اینه .. یه ترسی تو وجودمه ..
شنیدی میگن حقیقت تلخه .. داستان منه .. حرفامو نمیتونم بگم ..
حرفامو میریزم تو خودم .. فکر میکنم کسی نمیفهمه ..
در صورتی که خودم میدونم بالاخره یکی حرفاموو میفهمه .. ولی ..
ترس دارم حرفمو یا کاری انجام بدم و خرابکاری کنم ..
یه ضعفی دارم که نمیتونم و نمیدونم چیه .. واقعاً میگم ..
خب تموم شد .. چشماتو باز کن .. مرسی که گوش دادی ..

نگاهش کردم دیدم رنگش شده مثل گچ ..
حالت خوبه ؟؟؟؟ چرا اینطوری شدی .. مگه چیزی شده ..
با صدایی که لرز توش معلومه گفت : نه .. هیچی .. هیچی نیست ..
منم با لبخند گفتم : آره خب هیچیت نیست فقط یه کم آروم شدی ..
آره آروم شدی ولی بازم ترس داری .. از اینکه حرفات بد باشن ..
نترس .. این طبیعت ما آدماس که اینجوری باشیم که میشه تغییرش داد ..
فقط کمی شجاعت داشته باش ..

محمد.نوشت :

ت.ت : دوستان .. بانو انسان کمی مشغله کاری داره ..
 مشکلی نیست و به امید خدا داره حل میشه .

ت.ت : خیلی بدِ که آدم از ترسِ حقیقت پشتِ شونه ی فرار مخفی بشه .

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت9:59توسط محمد | |

وقتی یک انسان محوریت یک پروازو درک کنه .. یعنی میشه و میتونه پرواز کنه ..

روح یک انسان وقتی به پرواز میاد دیگه چیزی جلودارش نیست و حس واقعی
روح پرواز پدیدار میشه ..

ستاره بودن در میان آسمان شاهکار نیست .. ستاره بودن در زمین
خاکی و درخشان بودن لحظه به لحظه هر ستاره آسمانی را در
دست داشتن .. اوج پروازه ..

لذت مناجات شبانه و زدن درب خانه ای که همیشه یکی پشت در انتظارِ ..

تو خونه ای که بار غمی که رو شونتِ رو تحویل میگیرنو چشماتو
باز میکنن تا ببینی ..

شبی بیدار بودنو بیمار بودن .. نفس نفس زدن .. فریاد بلندی که
عرشو به لرزه در میاره ..

شاید انسان برسه به اونجا و برنگرده و مست دیداری باشه که یه
لحظه ی کوتاهه ولی قیمتش بینهایته در مقابل قیمت انسان بودن ..

وقتی سرتو پایین انداختی و باهاش قهری .. بازم اون نگاهت میکنه
.. تا به پروازت دربیاره ..

سکوتی که شبنم نگاهش معنی داره و یه عمر خاموشو پشت
سر داره .. چرا پرواز نکنه ..

یه لحظه اس باید بپری اما با چشم باز .. با چشم دل .. یعنی میشه ..

میکشونت بیرون از زمین .. میبرت بالا .. بالا تا اوج ابرا .. فقط باید انسان باشی ..

ممکنه روزای تلخیو گذرونده باشی .. یا بگذرونی و هیشکی اهمیت نده
 ولی بازم میشه پرید ..

صدا زدن راه حل خوبیه .. تناقض داره ولی .. تلاش تلاش تلاش ..

اگه بدونی .. با هیچی معاوضه نمیکنی .. اگه بدونی ..

درسته که صدات در نمیاد ولی اشکات که جاری میشه و میبینه
.. با اشکات داد بزن ..

همه جا میبرت .. همه چیو نشونت میده .. همه جوره کمکت میکنه ..

من کم کم دارم حس میکنم .. سعی کن حس کنی ..
بوی طراوت میده .. خوشمزه اس ..

بعضی وقتها سخته ولی ممکنه .. شنیده بودم .. الان دیدم .. سخته ولی میشه ..

درک کردنش هم یه کم .. ولی میشه ..

نگاه کردن در قلب خورشید خطرناکه و سخته ولی میشه .. باید متمرکز بشی ..

وقتی ذهن کودکانه سرتو میگیره بالا .. اون سرتو میندازه پایین تا اشتباه نکنی ..

بگیرش .. درکش کن .. از دستش نده .. کمکش کن .. اینارو
 در گوشت زمزمه میکنه ..

توهم نیست .. امتحانش کردم .. جواب داد .. درو کوبیدم ..
جواب داد .. گفت : سلام ..

واسه من که همه چی دارمو هیچی ندارم خیلی خوبه .. باید میخ
پاتو سوراخ کنه تا بفهمی ..

ثبتت میکنه تو لوحش .. میگن از نوره .. نمیدونم .. شاید هم از پوست چرم ..

روشن کن چراغو تا روشن کن راهو .. همین .. فقط خودتو گم نکن ..

عمراً تنهات نمیزاره .. چون خودش تنهاست .. میدونه تنهایی سخته ..

یه نور روشن که همیشه بیدار و میشنوه و میبینه و کمک میکنه و نظاره میکنه ..

همراه شو .. خودت میبینی .. من کی باشم که کمک کنم ..

فردا شنبه اس .. تست کن .. امروز جمعه بود .. تست کن ..
احساس کن و تست کن ..

 

محمد.نوشت :

ت.ت : شنیدم ایــــــــــــــــــــــنجا بوی طراوت و ام جی اس میاد .

ت.ت : از خالق زیبایی های دنیا که 2 فرشته زیبا یعنی پدر و مادر را در زمین نشانه ای از وجود خودش قرار داد متشکرم تا بتوانم او را هر روز در خانه و دور از کعبه طواف کنم .

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت18:56توسط محمد | |

معذرت میخوام که مشکل برام پیش اومد و به اینجا ربطش دادم .. معذرت خواهی میشه از صاحب وبلاگ و بقیه دوستان .. به بزرگی خودتون ببخشید دیگه تکرار نمیشه ..

البت که سفری کوتاه دارم ولی سعی بر آن میشود که حین سفر نیز بنویسم ..

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت16:46توسط محمد | |

 

 

دلهای پاک "خطا" نمی کنند بلکه "سادگی" می کنند٫

و...

امروز "سادگی" ٫پاکترین "خطا"ی دنیاست!!!

 

ناگفته اول و آخر: تاریک ترین ساعت شب٫درست ساعات قبل از طلوع خورشید است٫پس امید داشته باش!

 

یا علی...

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت16:33توسط انسان | |

 

سلام؛

 

این جهانی که همش مضحکه و تکراره!

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟...

 دیده ام دیدنی دنیا را.....

چرخه و چرخشه و پرگاره!!

خیابون مهمتر از پاهای " ژان پل سارتره "

منظورم رفته و جای رفته

چمن از نگاه " پابلو نرودا " جدیدتره!

منظورم سیر و منزلگه سیر

سیستم سرگیجه کار و حقوق

لذت جویدن و مزه ی " کافکا " را خنثی کرده

منظورم غریزه و قانونه

تک پا رفتن همسایه " واگنر",اونو دلخور کرده

منظورم رابطه و دریافته!

سرویس کامل بشقابای " مادام بواری"

هنر آشپزیشو لوث کرده

منظورم عاطفه و تکنیکه

پشت این پنجره ,عِلم

چتر شک دستش و از آفتاب حرف میزنه.

با کت وارونه , در باب حواس

با کفش لنگه به لنگه , در باب جهت

با هیاهو , در باب سکوت , تز می ده !!

 پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.........

 

 "مرحوم حسین پناهی"

 

نا گفته اول و آخر:  زندگی باید کرد!!!!!!!!!!

 

یا علی...

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت0:56توسط انسان | |

گویی امروز رنگ آسمان نیز همانند رنگ خورشید گرفته شده بود....

نگاشته ی یک رنگ آسمان سبز تهران مدهوش نگاه زیبای یک پرنده....

 

من محمد ۲۲ ساله....صاحب این وبلاگ اجازه به نوشتن داد من هم مینویسم....

امیدوار بر آنکه نوشته های این حقیر جالب باشد....

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت21:8توسط محمد | |

اینجا آیینه ها تو رو به تو نشون نمیدن 
                                                               ببین گربه منو به کجا کشونده میگم
اینجا چوبه ی دارِ تنبیهِ انحراف
                                                               واژه ی تظاهرهِ معنی احترام
اینجا آبرو سی دیِ تو دست بچته
                                                               چیزی که دستتو بگیره دستِ حسرته
اینجا دینِ من توجیه کثافت کاریِ منه
                                                               تو یه مجرمی و حکمِ اسارت دادی به تنِت
چی دوست داری بشنوی از این بشر
                                                               خواهر روسری سرت کن که من تحریک نشم
اینجا ریش بزار یقه ببند کارت رو غَلتَکه
                                                               خنجرو قلاف کن بشو وارد تو محلکه

اینجا ایرانِ و از بالا خوشگله همین
                                                               توش که میای یه چیزایی هست مشکله نگی
اینجا جای بحثای سیاسی فقط توی تاکسیه
                                                               مهندسِ مملکت هم پشت دخل واکسیه
اینجا هر کی به خودش میگیره ژستِ سرباز
                                                               حتی پرنده ها هم ندارن حسِ پرواز
اینجا واسه ی خودش داره هر کی قبله ای
                                                               کسی فکر تو نیست تا وقتی زنده ای
کنار هر راه راست هزار تا بیراهِ هستش
                                                               آینده ای نداریم چون ایران بیمارِ نسلش

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت16:12توسط محمد |

 

 

بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست آنگاه تبسمی مهمان لبهایت میشود که زیباتر از رنگین کمان بعد از باران است! (اینم یه لحظه ی زیبای دیگه )

 

 نا گفته اول و آخر: حتی سردردای لعنتیم هم فرصت فکرکردن رو ازم نمیگیرن و بیشترشون میکنه!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت1:15توسط انسان | |

 

 

فردا...

یا خط زندگیم صافِ صاف راهشو میره...یا کج میشه و آخرش٫

...

قـــــطــــع!!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت20:44توسط انسان | |

 

 

تـــــقـــــصــــیـــــر من نیست و هست!!!

 شنیدی میگن خودم کردم که... ؟؟؟

 شنیدی میگن از ماست که... ؟؟؟

 شنیدی میگن ... ؟؟؟

 لعنت به من!!!

لعنت به من که نمیخوای بفهمی حرفامو....لعنت به من که نمیخوای ببینی چی میخوام...

....

لعنت به اون شیطانی که تو آفریدیش!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت11:45توسط انسان | |

 

 

دلنوشته بیست و سوم

سلام

به نظاره نشستم

دور از غوغای آزها و نیازها.

و در پاکي ِ خلوت ِ خويش نظر کردم که بيشه‌يي باران‌شُسته را می مانست
در نشاط ِ دورمانده‌گي از شارستان ِ نيازهاي فرومايه‌ی تن نظر
کردم و در شادی‌ ِ جان ِ رهاشده.
و در پيرامن ِ خويش به هر سويي نظر کردم.
و در خط ِ عبوس ِ زندان ِ شهر نظر کردم.
و در نيزه‌های سبز ِ درختاني نظر کردم که به اعماق رُسته بود و
آزمندانه به جانب ِ خورشيد مي‌کوشيد و دستان ِ عاشق‌اش در طلبي
بي‌انقطاع از بلندی ِ انزوای من برمي‌گذشت.

 و من چون فريادی به خود بازگشتم
و به سرشکسته‌گي در خود فروشکستم.
و من در خود فروريختم، چنان که آواری در من.
و چنان که کاسه‌ی زهری
در خود فروريختم.

 دريغا مسکين‌تن ِ من! که پَست‌اش کردم به خيالي باطل
که بلندی‌ ِ روح را به جز اين راه نيست.

 بیقرار ‌زيستم
که میدانستم اين، همه نيست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدايی است و از کجا میآيد؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند ...

آن دايره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هايی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌يابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زيباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نيز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنيم
در عدم، آری
اما شايد در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
اين بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند...

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نيست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسيان٫و با اين حال
من همه‌چيز را از ياد می‌برم...!!چیزهایی که بی چیزم کردند را!!!

به همین سادگی...به همین خومشزگی(البته زیادم ساده نیستااااااااا)

 

ناگفته اول و اخر: من...خودم...وجودم...اونی که میخوام...کسی که حالا خیلی انگیزه داره واسه زندگی!!و این انگیزه رو تو یه هفته تنهایی و فکر کردن یافته!

اینم بگم که خیلی واسم مهمه: یه دوستی بهم گفت اینجا دنیای مجازیه و بس...آدما مجازی..نوشته ها مجازی...احساسا مجازی...کامنتا چه شاد و چه توهین آمیز و چه مشوق ِ راه٫مجازی...همه کس و همه چیز مجازی...هر چی میخونی باور نکن... ـ مجازی=غیر واقعی ـ ولی واسه من اینجا مجازی نیست...نه نوشته هام مجازیه و نه اون چیزایی رو که میخونم مجازی میخونم...تا الان هم هرچی گفتم نه غیر واقعی بود نه مسخره بازی... وجود و درونم و حسم به این دنیا و آدماش و خیلی چیزای دیگه بود و بس!!!

حله؟؟؟؟؟؟

 

یا علی...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت1:45توسط انسان | |

 

دلنوشته بیست و دوم

سلام

 تقدیم به بانو بیقرار ٫امید که شاد باشد و سلامت...و زود به آغوش نوشته هاش پاسخی مثبت دهد:

 

آغوشت را بانو

بگذار زندگانی را تا ته این گستردگی

به درازای وقاحت قامت تنهائیم

تا سحر بنفشه و قارقار سبزه ها

بکشانم.

چه وحشتناک سیاهیست

من عشق را دیدم

بر دوش شب شتری

می رفت دنبال سم کلاغان.

آغوشت را بانو

تا من هست و بیقراری

تا خورشید شکوفه و دق الباب صرفه ای

گم می شوم

لای خواب کال شبوها

ترسم از قاصدکیست که آوازم می دهد؛

بیا

آغوشت را بمن بده

می خواهم هستی ام را

بگیرانم

آغوشت را بانو

تا اوج بنفشه

بیقرارم!

 

ناگفته ها: زنهار درختان نفهمند

که ما چگونه یگانه گشتیم

در سرزمینی که خون

سخن اول است.

نه، ترسم از خود نیست

ترسم از کرکس های سیاسیست

که خون فکرم لای شقیقه هایشان جاریست.

خسته ام ...

می خواهم زیر پای خودم را خالی کنم

و در فضایی که شکست نباشد

زیر درختان مجنون

دنبال پروانه های خیس "هستم" خود باشم.

حالا بعد از این همه بیقراری

بعد از این همه گریز

دعوتم کن٫

سکوتم را

با سلامی جواب دهم.

( سلام

درختان نباید بفهمند

که ما چگونه یگانه گشته ایم

در سرزمینی که خون

ارزانتر از گلوله است).

 

ناگفته بعد: چقدر وسوسه ام میکند

این چار دیواری سرد

به مردن.

میترسم، در نبودن

دست به طناب ببرم

هراسم از مرگ نیست

ازین بیهودگی می ترسم

که هر لحظه مرا

لبه ی پرتگاهی ول میکند.

هرچی که هست

همین چاردیواری متروک است

که تا قعر خفگی

آوازم می دهد.

سردم است

نوشته هایم را آتش می زنم!

...

می نویسم تا از سرم برود

خود کشتن!!!

 

ناگفته آخر: فقط یک انار توی یخچال بود.هم من دلم می خواست بخورمش.هم او....گندید!!!

یا علی..

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت15:22توسط انسان | |