|
دلنوشته آخر سلام بالاخره آدم شدم. اما نه از آن آدم ها... از آنهایی ام که مادر بزرگی می گفت: "آه + دم" که با یک آه، در یک دم، جان می کند... آدم شده ام. از آن آدم ها که دارند مدام ضرر می دهند. از جیب خالی... بدهکار می شوند یک روز. آنقدر که باید شرفشان را پای این ضرر بدهند. باید دلشان را... روحشان را... وجودشان را..... از آان آدمهایی که زندگی را بی معنا میدانند...آدمهایی که حتی گوشهای مجازی هم برای شنیدن حرفاش جوابی ندارن! از آن آدمهایی که با خودشان درگیرند...با وجودشان... آدمی که حتی با خودش هم روراست نیست....قاطعیت تو وجودش گم شده! بی وجوده....آدمی که همه چیز و همه کس براش بازیچه شده...دنیاش یه دنیا تغییر کرده! که حتی دیگه برای گفتن حرفاش هم میترسه...میترسه که با سکوت روبرو بشه....با یه دنیا حرف نگفته...با یه دنیا : "بیخیالش مهم نیست!" اون آدمی ام که حالا با همه هستی و نیستیش واونچه که داره و نداره میره تا بسازه.....چرتکه بندازم ببینم کجای این زمین جای منه....کجا دارم میرم... یه جوری حساب کنم که نه خودم ضرر کنم ..نه دلم من تو اوج بودم......سقوط کردم.... اونم با کله...با مغزی که داشت تهی میشد...نابود میشد! ولی فکر کنم به موقع جلوش رو گرفتم...زیادی ضرر ندادم....ضررش فقط اعصابی بود که به حراج گذاشتم....دل هزار بار وصله خورده بود.... خودمم میدونم تعادل نداشتم....یه روز خوب بود اینجا...یه روز بد... شما هم دیگه حرفی واسه گفتن نداشتید... دعام کنید....دعام کنید بتونم درست و بی نقص بسازم... تو این 5ماه و۸ روز خیلی چیزا حالیم شد اینجا و تو خونه ی خیلی از شماها... به قدری اینجا رو دوست داشتم و دارم ....که باید تصورش رو بکنید که الان چه حالی دارم.... پرستو میگفت :من میدونم تو طاقت نمیاری...! آره طاقت ندارم ولی مجبورم.... یک بار دیگه هم قصد رفتن داشتم ...اما نمیخواستم وقتی میگم که میرم دوباره برگردم....لااقل تو این یه چیز ثبات داشته باشم... اینجا واسم جدی بود و دوست نداشتم به سخره گرفته بشه...ولی حالا قطعیت تو وجودم لمس میشه...! حالا واقعا میخوام برم....اما انگار داره روح از تنم جدا میشه...خیلی سخته برام....ولی.... بعضی هاتون از این دنیای مجازی فراتر رفتید و توی دنیای واقعیم هم دیده میشید و خیلی هاتون هم همینجا واسم یه دنیا ارزش دارید!و بدونید هیچ وقت این 5 ماه تو ندگیم محو نمیشه! سخته برام....خیلی ....جدا شدن از اینجا و... .... شاد باشید و پایدار ناگفته اولم: هر رفتنی رسیدن نیست،اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست! ناگفته آخرم: برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در انتهای کمال،بنگر که چگونه میافتی،چون برگ زرد یا سیب سرخ!!! یا علی....
بعد از یک روز کاری خسته کننده ..
در منزل .. گویا پدر باز نقشه ای در سر دارد .. فراخوانده میشویم و میرویم در کنارش مینشینیم .. ناگهان ضربه محلک دست روی صورتم نقش می بندد .. خون از دهان و بینی ام سرشار میگردد .. پدر جان ضربات مشت من کوه را به لرزه در میاورد .. پدر جان من لیاقت ندارم که جای دستهای گهر بار تو روی صورتم باشد.. پدر جان درست است که مسلمان شدم .. پدر جان بزن .. بزن که آرامم میکنی .. پدر جان هر ضربه ای که میزنی بیشتر به تو علاقه مند میشوم .. پدر جان اگر این ضربه ها تو را آرام میکند .. من نیز آرام میشوم .. پدر جان ببین .. ببین خون تمام صورتم را فرا گرفته .. پدر جان تو تنها مردی هستی که به او علاقه مندم .. پدر جان با تمام غم و اندوه و اشک و ناله ام میگویم .. دوستت دارم
دلنوشته بیست و هشتم سلام یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته ٫رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده می گه....... ولی من این کار رو می کنم!!!!
یا علی...
دلنوشته بیست و هفتم سلام در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد. تا اینجا چرچیل رو با همه سیاستهای محشرش دوست دارم!...بیشتر خوندمش!!! ناگفته ها: سخن من نه از درد ایشان بود، خود از دردیست که ایشانند!!! ناگفته بعد: خوشی زده زیر دلم...دیگه هیچی واسم مهم نیست انگار٫ آدما ی دور و برم نگاهشون خیره رو من مونده...ولی من دیگه هیچ علاقه ای ندارم که خودمو از زیر سنگینی نگاهشون آزاد کنم... !!! ناگفته آخر: هی دخترک بیچاره! پاشو حساب خودت را برس که هر لحظه ممکن است فلکت کنند فلک زده! یا علی.....
دلنوشته بیست و ششم سلام شنیده ها حاکی بر آن است که: از قديم گفتند كه يارو عجب چرچيليه ها٫ ناگفته اول :کلا مشکل داشته این چرچیل خان جان... ناگفته آخر:"پاييز كه می آيد برگها باور نمی كنندكه پايان كار می رسد از راه٫بعد رنگ می بازند...و هرروز به رنگی...و باز هم باور نمی كنندتا آنكه پژمرده می شوند و بعد می افتند......ديگرباور را ضرورتی نيست" یا علی...
|
About![]()
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 Links
امید بلاگفا |