تبليغاتX
در پی انسانیت و خودم

در پی انسانیت و خودم

پروانه ی من در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است,نه میتواند پرواز کند و نه میتواند بمیرد

 دلنوشته آخر

سلام

بالاخره آدم شدم. اما نه از آن آدم ها... از آنهایی ام که مادر بزرگی می گفت: "آه + دم"  که با یک آه، در یک دم، جان می کند... آدم شده ام. از آن آدم ها که دارند مدام ضرر می دهند. از جیب خالی... بدهکار می شوند یک روز. آنقدر که  باید شرفشان را پای این ضرر بدهند. باید دلشان را... روحشان را... وجودشان را.....

از آان آدمهایی که زندگی را بی معنا میدانند...آدمهایی که حتی گوشهای مجازی هم برای شنیدن حرفاش جوابی ندارن!

از آن آدمهایی که با خودشان درگیرند...با وجودشان...

آدمی که حتی با خودش هم روراست نیست....قاطعیت تو وجودش گم شده!

بی وجوده....آدمی که همه چیز و همه کس براش بازیچه شده...دنیاش یه دنیا تغییر کرده!

که حتی دیگه برای گفتن حرفاش هم میترسه...میترسه که با سکوت روبرو بشه....با یه دنیا حرف نگفته...با یه دنیا : "بیخیالش مهم نیست!"

اون آدمی ام  که حالا با همه هستی و نیستیش واونچه که داره و نداره میره تا بسازه.....چرتکه بندازم ببینم کجای این زمین جای منه....کجا دارم میرم...

یه جوری حساب کنم که نه خودم ضرر کنم ..نه دلم

من تو اوج بودم......سقوط کردم....

اونم با کله...با مغزی که داشت تهی میشد...نابود میشد!

ولی فکر کنم به موقع جلوش رو گرفتم...زیادی ضرر ندادم....ضررش فقط اعصابی بود که به حراج گذاشتم....دل هزار بار وصله خورده بود....

خودمم میدونم تعادل نداشتم....یه روز خوب بود اینجا...یه روز بد...

شما هم دیگه حرفی واسه گفتن نداشتید...

دعام کنید....دعام کنید بتونم درست و بی نقص بسازم...

تو این 5ماه و۸ روز خیلی چیزا حالیم شد اینجا و تو خونه ی خیلی از شماها...

به قدری اینجا رو دوست داشتم و دارم ....که باید تصورش رو بکنید که الان چه حالی دارم....

پرستو میگفت :من میدونم تو طاقت نمیاری...!  آره طاقت ندارم ولی مجبورم....

یک بار دیگه هم قصد رفتن داشتم ...اما نمیخواستم وقتی میگم که میرم دوباره برگردم....لااقل تو این یه چیز ثبات داشته باشم...

اینجا واسم جدی بود و دوست نداشتم به سخره گرفته بشه...ولی حالا قطعیت تو وجودم لمس میشه...!

حالا واقعا میخوام برم....اما انگار داره روح از تنم جدا میشه...خیلی سخته برام....ولی....

بعضی هاتون  از این دنیای مجازی فراتر رفتید و توی دنیای واقعیم هم دیده میشید و خیلی هاتون هم همینجا واسم یه دنیا ارزش دارید!و بدونید هیچ وقت این 5 ماه تو ندگیم محو نمیشه!

سخته برام....خیلی ....جدا شدن از اینجا و...

....

شاد باشید و پایدار

 

ناگفته اولم: هر رفتنی رسیدن نیست،اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست!

ناگفته آخرم: برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در انتهای کمال،بنگر که چگونه میافتی،چون برگ زرد یا سیب سرخ!!!

 

یا علی....

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت23:59توسط انسان | |

بعد از یک روز کاری خسته کننده ..

در منزل .. گویا پدر باز نقشه ای در سر دارد ..

فراخوانده میشویم و میرویم در کنارش مینشینیم ..

ناگهان ضربه محلک دست روی صورتم نقش می بندد ..

خون از دهان و بینی ام سرشار میگردد ..

پدر جان ضربات مشت من کوه را به لرزه در میاورد ..
ولی ضربات دست تو مرا ..

پدر جان من لیاقت ندارم که جای دستهای گهر بار تو روی صورتم باشد..
من حقیر تر از آنم که صدایت را برایم بلند کنی ..

پدر جان درست است که مسلمان شدم ..
ولی هنوز مسیح را قبول دارم ..
هنوز فرزند تو ام ..

پدر جان بزن .. بزن که آرامم میکنی ..
بزن که ضربه های دست تو غنیمتی برای من است ..

پدر جان هر ضربه ای که میزنی بیشتر به تو علاقه مند میشوم ..
بیشتر به تو نزدیک میشوم ..
ببین سرم را پایین نگه داشتم که مرا نبینی و ناراحت نشوی ..

پدر جان اگر این ضربه ها تو را آرام میکند .. من نیز آرام میشوم ..
من نیز قدرِ این محبت پدرانه را میدانم ..

پدر جان ببین .. ببین خون تمام صورتم را فرا گرفته ..
ولی هنوز سرم را پایین نگه داشتم .. تا راحت باشی ..

پدر جان تو تنها مردی هستی که به او علاقه مندم ..
تو تنها کسی هستی که همیشه به او افتخار می نمودم ..

پدر جان با تمام غم و اندوه و اشک و ناله ام میگویم ..
میگویم که بغضی تمام وجودم را فرا گرفته است ..
من جواب این همه خوبی تو را اینگونه جواب میدهم :

دوستت دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت20:37توسط |

دلنوشته بیست و هشتم

سلام

یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته ٫رد می شده…

که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده می گه....... ولی من این کار رو می کنم!!!!

یا علی...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت11:6توسط انسان | |

دلنوشته بیست و هفتم

سلام

در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچیل در پاسخ گفت: بسیار متاءسفم که من نمى توانم چنین قراردادى را امضاء کنم، زیرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پیروز نمى شناسم، هیتلر و موسولینى از این گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچیل با خونسردى گفت: «عصبانى نشوید، انگلیس به شرط بندى خیلى اعتقاد دارد، آیا حاضرید براى حل قضیه با هم شرط ببندیم ، در این شرط هر که برنده شد باید بپذیرد». سران فاشیست و نازیست (هیتلر و موسولینى) با خوشروئى این پیشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچیل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بینید، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هیتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشید و به این سو و آن سوى استخر پرید و شروع به تیراندازیهاى پیاپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتیجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولینى گفت: حالا نوبت تو است.
موسولینى لخت شده به استخر پرید و ساعتى تلاش کرد او نیز بى نتیجه، خسته و وامانده بیرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچیل رسید، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و لیوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سیگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با لیوان نمود، رهبران آلمان و ایتالیا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله این روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صید از من خواهد بود»

تا اینجا چرچیل رو با همه سیاستهای محشرش دوست دارم!...بیشتر خوندمش!!!

ناگفته ها: سخن من نه از درد ایشان بود، خود از دردیست که ایشانند!!!

ناگفته بعد: خوشی زده زیر دلم...دیگه هیچی واسم مهم نیست انگار٫ آدما ی دور و برم نگاهشون خیره رو من مونده...ولی من دیگه هیچ علاقه ای ندارم که خودمو از زیر سنگینی نگاهشون آزاد کنم... !!!

ناگفته آخر: هی دخترک بیچاره! پاشو حساب خودت را برس که هر لحظه ممکن است فلکت کنند فلک زده!

یا علی.....

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت17:52توسط انسان | |

دلنوشته بیست و ششم

سلام

شنیده ها حاکی بر آن است که: از قديم گفتند كه يارو عجب چرچيليه ها٫

حالا اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.....
نانسى آستور (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!!!
------ ------- ------- -------
در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم ؟ (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..!!!!

ناگفته اول :کلا مشکل داشته این چرچیل خان جان......آقایون جدی نگیرن!!!!

ناگفته آخر:"پاييز كه می آيد برگها باور نمی كنندكه پايان كار می رسد از راه٫بعد رنگ می بازند...و هرروز به رنگی...و باز هم باور نمی كنندتا آنكه پژمرده می شوند و بعد می افتند......ديگرباور را ضرورتی نيست"

یا علی...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت0:41توسط انسان | |