|
دلنوشته آخر سلام بالاخره آدم شدم. اما نه از آن آدم ها... از آنهایی ام که مادر بزرگی می گفت: "آه + دم" که با یک آه، در یک دم، جان می کند... آدم شده ام. از آن آدم ها که دارند مدام ضرر می دهند. از جیب خالی... بدهکار می شوند یک روز. آنقدر که باید شرفشان را پای این ضرر بدهند. باید دلشان را... روحشان را... وجودشان را..... از آان آدمهایی که زندگی را بی معنا میدانند...آدمهایی که حتی گوشهای مجازی هم برای شنیدن حرفاش جوابی ندارن! از آن آدمهایی که با خودشان درگیرند...با وجودشان... آدمی که حتی با خودش هم روراست نیست....قاطعیت تو وجودش گم شده! بی وجوده....آدمی که همه چیز و همه کس براش بازیچه شده...دنیاش یه دنیا تغییر کرده! که حتی دیگه برای گفتن حرفاش هم میترسه...میترسه که با سکوت روبرو بشه....با یه دنیا حرف نگفته...با یه دنیا : "بیخیالش مهم نیست!" اون آدمی ام که حالا با همه هستی و نیستیش واونچه که داره و نداره میره تا بسازه.....چرتکه بندازم ببینم کجای این زمین جای منه....کجا دارم میرم... یه جوری حساب کنم که نه خودم ضرر کنم ..نه دلم من تو اوج بودم......سقوط کردم.... اونم با کله...با مغزی که داشت تهی میشد...نابود میشد! ولی فکر کنم به موقع جلوش رو گرفتم...زیادی ضرر ندادم....ضررش فقط اعصابی بود که به حراج گذاشتم....دل هزار بار وصله خورده بود.... خودمم میدونم تعادل نداشتم....یه روز خوب بود اینجا...یه روز بد... شما هم دیگه حرفی واسه گفتن نداشتید... دعام کنید....دعام کنید بتونم درست و بی نقص بسازم... تو این 5ماه و۸ روز خیلی چیزا حالیم شد اینجا و تو خونه ی خیلی از شماها... به قدری اینجا رو دوست داشتم و دارم ....که باید تصورش رو بکنید که الان چه حالی دارم.... پرستو میگفت :من میدونم تو طاقت نمیاری...! آره طاقت ندارم ولی مجبورم.... یک بار دیگه هم قصد رفتن داشتم ...اما نمیخواستم وقتی میگم که میرم دوباره برگردم....لااقل تو این یه چیز ثبات داشته باشم... اینجا واسم جدی بود و دوست نداشتم به سخره گرفته بشه...ولی حالا قطعیت تو وجودم لمس میشه...! حالا واقعا میخوام برم....اما انگار داره روح از تنم جدا میشه...خیلی سخته برام....ولی.... بعضی هاتون از این دنیای مجازی فراتر رفتید و توی دنیای واقعیم هم دیده میشید و خیلی هاتون هم همینجا واسم یه دنیا ارزش دارید!و بدونید هیچ وقت این 5 ماه تو ندگیم محو نمیشه! سخته برام....خیلی ....جدا شدن از اینجا و... .... شاد باشید و پایدار ناگفته اولم: هر رفتنی رسیدن نیست،اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست! ناگفته آخرم: برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در انتهای کمال،بنگر که چگونه میافتی،چون برگ زرد یا سیب سرخ!!! یا علی....
بعد از یک روز کاری خسته کننده ..
در منزل .. گویا پدر باز نقشه ای در سر دارد .. فراخوانده میشویم و میرویم در کنارش مینشینیم .. ناگهان ضربه محلک دست روی صورتم نقش می بندد .. خون از دهان و بینی ام سرشار میگردد .. پدر جان ضربات مشت من کوه را به لرزه در میاورد .. پدر جان من لیاقت ندارم که جای دستهای گهر بار تو روی صورتم باشد.. پدر جان درست است که مسلمان شدم .. پدر جان بزن .. بزن که آرامم میکنی .. پدر جان هر ضربه ای که میزنی بیشتر به تو علاقه مند میشوم .. پدر جان اگر این ضربه ها تو را آرام میکند .. من نیز آرام میشوم .. پدر جان ببین .. ببین خون تمام صورتم را فرا گرفته .. پدر جان تو تنها مردی هستی که به او علاقه مندم .. پدر جان با تمام غم و اندوه و اشک و ناله ام میگویم .. دوستت دارم
دلنوشته بیست و هشتم سلام یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته ٫رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده می گه....... ولی من این کار رو می کنم!!!!
یا علی...
دلنوشته بیست و هفتم سلام در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدین (آلمان و ایتالیا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقین (انگلیس و فرانسه و آمریکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ میلادى انگلستان در میدان نبرد جهانى با دشمن پیروزمند، تنها ماند، در پاریس کنفرانس سرى بین سه نفر از سران جنگ جهانى (یعنى بین چرچیل رهبر انگلستان، و هیتلر رهبر آلمان، و موسولینى رهبر ایتالیا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در این کنفرانس، هیتلر به چرچیل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترین نیروى اروپا و متفق انگلیس یعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگیرى از کشتار بیشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسلیم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد. تا اینجا چرچیل رو با همه سیاستهای محشرش دوست دارم!...بیشتر خوندمش!!! ناگفته ها: سخن من نه از درد ایشان بود، خود از دردیست که ایشانند!!! ناگفته بعد: خوشی زده زیر دلم...دیگه هیچی واسم مهم نیست انگار٫ آدما ی دور و برم نگاهشون خیره رو من مونده...ولی من دیگه هیچ علاقه ای ندارم که خودمو از زیر سنگینی نگاهشون آزاد کنم... !!! ناگفته آخر: هی دخترک بیچاره! پاشو حساب خودت را برس که هر لحظه ممکن است فلکت کنند فلک زده! یا علی.....
دلنوشته بیست و ششم سلام شنیده ها حاکی بر آن است که: از قديم گفتند كه يارو عجب چرچيليه ها٫ ناگفته اول :کلا مشکل داشته این چرچیل خان جان... ناگفته آخر:"پاييز كه می آيد برگها باور نمی كنندكه پايان كار می رسد از راه٫بعد رنگ می بازند...و هرروز به رنگی...و باز هم باور نمی كنندتا آنكه پژمرده می شوند و بعد می افتند......ديگرباور را ضرورتی نيست" یا علی...
بیخوابی امانم را بریده! خوابی همچو مردگانم آرزوست! ...حالا خوبه توصیه کردن خوابمو تنظیم کنما...!!!! ناگفته اول و آخر: من٫بی خوابی٫سردرد شدید٫فردا٫کلی کار٫...باز هم بیخوابی!!!
ایـــنـــجـــا حرف دل میزنه....
شاید آروم شدی مثل من!
دلنوشته بیست و پنجم سلام٫دوباره شد مثل قبل اینجا... ... قهرمان افسانه ایی تنیس ویمبلدون در سال 1983 طی یک عمل جراحی متاسفانه خون الوده به ایدز دریافت کرد... ناگفته اول و آخر: شدم همون زهرا...همون دختر شاد و با انرژی!خوشحالم به اندازه ی تموم مهربونی خدا! یا علی...
از گوشه و کنار این کره خاکی .. یکی پیدا شد و با صدای بلند گفت : سلام .. تعجبی نداره .. همیشه تو خودش بوده و خیلی تعصب داشته ..
خیلی لذت توی این دنیا هست که به زبون آوردنش جرأت میخواد.. محمد.نوشت : ت.ت : اگر لذت ترکِ لذت بدانی .. دگر لذت نفس لذت نخوانی .. ت.ت : شرمنده من یه مدت طولانی نت نیستم ..
انسانها بعد از ۹ ماه تاریکی پا به دنیایی میگذارند که ..
دلیل حضور من در این دنیا .. وجود شهوت بود یا برای بقاء نسل .. نمیدانم .. ورود اجباری .. خروج هم اجباری .. تو ای آقایی که ادای دینداری میکنی .. تو دم از خدا میزنی و غیبت میکنی .. من مثل تو با دین به دنیا نیامدم .. چون دست من نبود .. برای خودم و تو متاسفم و متاسفم که دلیلش را نمیتوانم بگویم ..
سفری باید کرد٫از دل تیره شب با تنی خسته زتب سفری باید کرد سوی یک آرامش٫سوی دنیایی سبز پاک و بی آلایش و در آنجا....غزلی باید گفت... غزلی از سر عشق و چو سهراب سرود: "زندگانی سیبی است ٫ گاز باید زد با پوست..." ناگفته اول و آخر: تو مرا میفهمی٫من تو را میخوانم... و همین ساده ترین قصه یک انسان است...! یا علی...
سلام کشف جسدی در خیابان ، ولی مقتول مثل اینکه قسمت !!! نداشته به عنوان انسانی رهگذر شناخته شود ( شایدم بخت با او یار بوده !؟!) عامل قتل ، فقر ویا حتی شهوت . جسدی کوچک به اندازه کف دست ، حاصل رابطه ای میان دو انسان ، دو انسانی که تنها به دقایق کوتاه با هم بودنشان می اندیشیده اند و بر اثر عاملی بنام شهوت و یا فقر مقدمات ورود انسانی دیگر رو به خیابون فراهم کرده اند. انسانی که هیچ وقت گرین کارت(Green Card) اقامت در خیابان رو دریافت نخواهد کرد . و حال همین کوچولوی بی هویت ما ، همونی که می تونسته در اثر ایجاد رابطه ای عاشقانه پا به خیابون بذاره و ساکن اون بشه ، اونه که حالا همانند زباله ای در جوی خیابونها یا در کیسه زباله های رهگذران در همین ابتدا به زباله دان تاریخ می پیونده . یادش گرامی !!! ناگفته ها: تنفر رو تا حالا چشیدید؟!تلخ...شور...ترش ....یا حتی شیرین شاید؟؟؟؟ کدومش؟........ نفرت من مزه ای نداره....نفرت از خودم مزه ای نمیتونه داشته باشه! من حالا فقط نفس میکشم و به فکر یه زندگی ای هستم که بدتر از اینی که هستم نشم! بیچاره خدا.......چی آفرید....حالا چی میخواد تحویل بگیره! ناگفته آخر: يک خبرنگار موفق هميشه در انعكاس رخدادها بي طرفانه عمل مي كند؛ چون ذات خبرنگاري مبتني بر بي طرفي است و اينجاست كه خبرنگار با رعايت اين نكته مهم خود را به قوانين ملزم دانسته و در اين مسير به اهداف خود نائل مي شود..... محمود صارمي از جمله خبرنگاران پر تلاش و آزاده اي بود که از حضور در خطرناکترين ميدان ها ترس به دل راه نداد و به رسالت خويش تا انتها وفادار ماند. صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي درسال 1377 بهمراه هشت نفر از اعضاي کنسولگري ايران در مزارشريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي طالبان به شهادت رسيد. شوراي فرهنگ عمومي ، 17 مردادماه 1377، سالروز شهادت "محمود صارمي " را به عنوان روز خبرنگار نامگذاري كرد. هفدهم مردادماه اين روز ارزشمند اجتماعي بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نويسندگان گرامي باد. به نوعی روزم مبارک یا علی...
دوست دارم شانه باشم تا مرا گیری به دستت اگه زمانی اشک میتونست کمی از دغدغه هارو بشوره .. اگه حباب دجال آرزو مثل همیشه سر بسته بمونه .. ستاره ها هم نورشونو دریغ کنن و خورشید هم خاموش بشه .. هنوز نور ماه آسایش چشمان گریان این ظلمت زده اس .. که شب شبه نگهبان شده و فروغ نورانی کمرنگشو باز نمایان میکنه .. باورش سخته که عوض شدم ولی .. ولی بعضی وقتا ، بعضی وقتا واسه رسیدن به بهترینها باید تغییر کنی .. اگه تغییر نکنی اون تغییر میکنه و تنهایی و هزار مصیبت .. اجبار نیست .. علاقه اس .. کمبود وجودشو اگه یه لحظه حس کنی .. قول میدم سرتو بالا میگیریو از لاک پشت درونت بیرون میای .. سرمو بالا میگیرم و سرتو بگیر بالا تا بتونیم از چاله جلوی پامون بپریم .
خداوند چوپان من است ، من چیزی کم ندارم .. او مرا در مراتع سرسبز رها کرده .. مرا کنار آب تازه کشانده .. او روحم را احاطه کرده .. او مارا به مسیر عدالت رهبری کرده .. به اسم مقدسش قسم .. اگرچه من از میان سایه دره مرگ عبور میکنم .. از بدی نخواهم ترسید .. چون او با من است .. عصا و چوبدستی تو ، آسایش را برای من میاورد .. تو بهترین وسایل را برای من مهیا کردی .. درست در جلوی چشمان دشمنان .. ذهنم را پر از مهربانی کردی .. و قلبم را پر از معجون شهادت .. نیکی و مروت همراهم خواهد بود .. در تمام روزهای زندگیم .. و من در خانه خداوند هستم .. برای همیشه .
دلنوشته بیست و چهارم سلام مینویسم از آب طعم ندارد مینویسم از نور شکل ندارد مینویسم از ابر رنگ ندارد مینویسم از خود معنا ندارد میخوام از خودم بگم...از وجودم٫افکارم٫آدمای اطرافم٫دنیام و زندگیم! تمام خاطراتم فراموشم شده... هیچی یادم نیست....از کودکیم و شرینیهای وجود یک کودک... اینروزا بهش رسیدم..اینروزا به خیلی چیزا رسیدم به اونچه که میخوام و اونچه که نمیخوام دنیام داره تغییر میکنه....خواسته هام...خنده هام....گریه هام.... تنها چیزی که تغییر نکرده احساسمه اونچه که بودم نیستم.... آره انسان در حال تغییره اما نه اینطوری تمام افکارم منفی شده...اضطراب و استرس با وجودم یکی شده...خواب و وعده های غذایی به طرز عجیبی تغییر کرده!یعنی نمیتونم که بخوابم...در اوج خستگی حتی فکر و خیال نمیزاره که بخوابم! از همه چی خسته و گریزونم...جمعهای شلوغ دیگه بهم حال نمیده...تنهایی رو بیشتر دوست دارم حالا! از آدما دلخور...بی تفاوت شدم....به همه چی...قبلا واسم مهم بود که چی فکر میکنن آدما....اما الان نه دیوارا واسم حکم قبرو دارن... میخوام فقط گوش کنم.... گاهی با شیطون زود عیاق میشم... گاهی خدا رو سریع یادم میره...اما همیشه تو قلبم حسش میکنم...کمکاشو لمس میکنم....همراهیشو درک میکنم...ولی گاهی راهم باهاش جدا میشه... گاهی از خودم بیزار میشم.....دلخور میشم...دلگیر میشم از اینی که هستم این گاهی رو که میگم یعنی این یکی دوماهه....این یکی دوماه که خودم نیستم انگار....یکی دوماهی که کم شده اینجا.... نمیدونم چرا...اون چیزایی که واسم یه ارزش بود دیگه نیست....یعنی داره گم میشه تو وجودم.....شاید اینطوری نباشه ولی خب حسم اینو میگه! نمیتونم تعهدی به کسی بدم...(توضیح دیگه ای به ذهنم نمیرسه واسه این یه جمله،همینطوری کلی درکش کنید) اینجا .....دیگه واسم اونجوری که بود نیست... اینجارو خیلی دوست داشتم...نوشته هامو...کامنتارو...لینکارو....عطر و بوی اینجا واسم تکرار نشدنیه....ولی نمیدونم چرا حسم کور شده... دیگه عطر و بوی اینجا مغز و دلم رو تکون نمیده تا بنویسم...نمیدونم چرا!! نمیتونم و نمیخوام حذفش کنم...ولی گهگاهی مینویسم... مینویسم از خودم....و انسانهایی که هستند و نیستند انسانهایی که جاودان ماندند و انسان واقعی بودند.. مینویسم از درونم..از حسم...از دنیام٫ از انسانی که میخوام بشم! ناگفته اول و آخر: رفته بودم سر خاک سهراب٫سهراب سپهری.. واسه اولین بار بود که میرفتم پیشش..."نرم و آهسته رفتم...به گمونم ترک خورد ولی٫چینی نازک تنهایی او"... جا خوردم...شوکه شدم٫از اینکه چرا اینقدر مظلومانه خوابیده...چرا هیچ آرامگاهی براش نساختن و تنها با یه تیکه سنگ میزبان دوستدارانش هست...سنگی که عوضش کرده بودن...ولی نمیدونستم که خودش اینطوری خواسته...بعد فهمیدم!و حالا کمی آرومم! دوست میرود تا با سایه اش تنها بمانیم سایه را دریابیم٫تنهایی زیباست!!! یا علی....
سلام در سکوت و خلوت شبانگاه پشت خرابه های خیابون انسانی تنها تر و آروم تر از شب در پشت کوهی از زشتیها ی آن چیزی که خودش آن را کوه مشکلات می خواند اسیر شده است٫ از لابه لای رگه ها و سوراخ های این پستیها نور امید چشمانش را نوازش می کند٫ ولی انسان حتی به خود زحمت نگاه کردن به آن طرف سوراخ را نمی دهد چه برسد به اینکه بخواهد خود را از اسارت برهاند . او در زندانی که خود در ذهنش به تصویر کشیده اسیر شده . زندانی که بهترین راه برای تبرئه شدن از آن تکانی به خود دادن و تلاش کردن است. ولی انسان می ایستد ، اسارت می کشد و گذر زندگی خود را محدود به این زندان میداند. اما در پشت این خروار ها کماکان زندگی به معنای واقعی اش به او لبخند می زند... نا گفته اول و آخر: ذهن باز و دست محتاط دست باز و ذهن محتاط ................. .................... ......................... ............................... درجا بزن٫راه بسته س !!! یا علی...
زمانی که ما فکری تو سرمون میچرخه و تصمیم به انجامشو میگریم .. محمد.نوشت : ت.ت : به قول نیما .. چکش گوارای مغز مبارکتان ت.ت : یه سوال .. اون چیه که فکرشو کنی بهت فکر میکنه ..
نگاه خودشو رو به افق تیره و تاریک ناامیدی دوخته بود .. رفتم پیشش نشستم میگم : چِت شده دوباره .. بازم تو خودتی .. بلند شدم اومدم اینور .. به من چه .. کمکشم میخوای بکنی طلبکاره .. چشمامو نیمه باز کردم و با حالت بی اعتنایی بهش گفتم : بالاخره راضی شد که بگه : نگاهش کردم دیدم رنگش شده مثل گچ .. محمد.نوشت : ت.ت : دوستان .. بانو انسان کمی مشغله کاری داره .. ت.ت : خیلی بدِ که آدم از ترسِ حقیقت پشتِ شونه ی فرار مخفی بشه .
وقتی یک انسان محوریت یک پروازو درک کنه .. یعنی میشه و میتونه پرواز کنه ..
روح یک انسان وقتی به پرواز میاد دیگه چیزی جلودارش نیست و حس واقعی ستاره بودن در میان آسمان شاهکار نیست .. ستاره بودن در زمین لذت مناجات شبانه و زدن درب خانه ای که همیشه یکی پشت در انتظارِ .. تو خونه ای که بار غمی که رو شونتِ رو تحویل میگیرنو چشماتو شبی بیدار بودنو بیمار بودن .. نفس نفس زدن .. فریاد بلندی که شاید انسان برسه به اونجا و برنگرده و مست دیداری باشه که یه وقتی سرتو پایین انداختی و باهاش قهری .. بازم اون نگاهت میکنه سکوتی که شبنم نگاهش معنی داره و یه عمر خاموشو پشت یه لحظه اس باید بپری اما با چشم باز .. با چشم دل .. یعنی میشه .. میکشونت بیرون از زمین .. میبرت بالا .. بالا تا اوج ابرا .. فقط باید انسان باشی .. ممکنه روزای تلخیو گذرونده باشی .. یا بگذرونی و هیشکی اهمیت نده صدا زدن راه حل خوبیه .. تناقض داره ولی .. تلاش تلاش تلاش .. اگه بدونی .. با هیچی معاوضه نمیکنی .. اگه بدونی .. درسته که صدات در نمیاد ولی اشکات که جاری میشه و میبینه همه جا میبرت .. همه چیو نشونت میده .. همه جوره کمکت میکنه .. من کم کم دارم حس میکنم .. سعی کن حس کنی .. بعضی وقتها سخته ولی ممکنه .. شنیده بودم .. الان دیدم .. سخته ولی میشه .. درک کردنش هم یه کم .. ولی میشه .. نگاه کردن در قلب خورشید خطرناکه و سخته ولی میشه .. باید متمرکز بشی .. وقتی ذهن کودکانه سرتو میگیره بالا .. اون سرتو میندازه پایین تا اشتباه نکنی .. بگیرش .. درکش کن .. از دستش نده .. کمکش کن .. اینارو توهم نیست .. امتحانش کردم .. جواب داد .. درو کوبیدم .. واسه من که همه چی دارمو هیچی ندارم خیلی خوبه .. باید میخ ثبتت میکنه تو لوحش .. میگن از نوره .. نمیدونم .. شاید هم از پوست چرم .. روشن کن چراغو تا روشن کن راهو .. همین .. فقط خودتو گم نکن .. عمراً تنهات نمیزاره .. چون خودش تنهاست .. میدونه تنهایی سخته .. یه نور روشن که همیشه بیدار و میشنوه و میبینه و کمک میکنه و نظاره میکنه .. همراه شو .. خودت میبینی .. من کی باشم که کمک کنم .. فردا شنبه اس .. تست کن .. امروز جمعه بود .. تست کن .. محمد.نوشت : ت.ت : شنیدم ایــــــــــــــــــــــنجا بوی طراوت و ام جی اس میاد . ت.ت : از خالق زیبایی های دنیا که 2 فرشته زیبا یعنی پدر و مادر را در زمین نشانه ای از وجود خودش قرار داد متشکرم تا بتوانم او را هر روز در خانه و دور از کعبه طواف کنم .
معذرت میخوام که مشکل برام پیش اومد و به اینجا ربطش دادم .. معذرت خواهی میشه از صاحب وبلاگ و بقیه دوستان .. به بزرگی خودتون ببخشید دیگه تکرار نمیشه .. البت که سفری کوتاه دارم ولی سعی بر آن میشود که حین سفر نیز بنویسم ..
دلهای پاک "خطا" نمی کنند بلکه "سادگی" می کنند٫ و... امروز "سادگی" ٫پاکترین "خطا"ی دنیاست!!! ناگفته اول و آخر: تاریک ترین ساعت شب٫درست ساعات قبل از طلوع خورشید است٫پس امید داشته باش! یا علی...
سلام؛ این جهانی که همش مضحکه و تکراره! تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟... دیده ام دیدنی دنیا را..... چرخه و چرخشه و پرگاره!! خیابون مهمتر از پاهای " ژان پل سارتره " منظورم رفته و جای رفته چمن از نگاه " پابلو نرودا " جدیدتره! منظورم سیر و منزلگه سیر سیستم سرگیجه کار و حقوق لذت جویدن و مزه ی " کافکا " را خنثی کرده منظورم غریزه و قانونه تک پا رفتن همسایه " واگنر",اونو دلخور کرده منظورم رابطه و دریافته! سرویس کامل بشقابای " مادام بواری" هنر آشپزیشو لوث کرده منظورم عاطفه و تکنیکه پشت این پنجره ,عِلم چتر شک دستش و از آفتاب حرف میزنه. با کت وارونه , در باب حواس با کفش لنگه به لنگه , در باب جهت با هیاهو , در باب سکوت , تز می ده !! پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست......... "مرحوم حسین پناهی" نا گفته اول و آخر: زندگی باید کرد!!!!!!!!!! یا علی...
گویی امروز رنگ آسمان نیز همانند رنگ خورشید گرفته شده بود....
نگاشته ی یک رنگ آسمان سبز تهران مدهوش نگاه زیبای یک پرنده.... من محمد ۲۲ ساله....صاحب این وبلاگ اجازه به نوشتن داد من هم مینویسم.... امیدوار بر آنکه نوشته های این حقیر جالب باشد....
اینجا آیینه ها تو رو به تو نشون نمیدن اینجا ایرانِ و از بالا خوشگله همین
بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست آنگاه تبسمی مهمان لبهایت میشود که زیباتر از رنگین کمان بعد از باران است! (اینم یه لحظه ی زیبای دیگه ) نا گفته اول و آخر: حتی سردردای لعنتیم هم فرصت فکرکردن رو ازم نمیگیرن و بیشترشون میکنه!
فردا... یا خط زندگیم صافِ صاف راهشو میره...یا کج میشه و آخرش٫ ... قـــــطــــع!!!
تـــــقـــــصــــیـــــر من نیست و هست!!! شنیدی میگن خودم کردم که... ؟؟؟ شنیدی میگن از ماست که... ؟؟؟ شنیدی میگن ... ؟؟؟ لعنت به من!!! لعنت به من که نمیخوای بفهمی حرفامو....لعنت به من که نمیخوای ببینی چی میخوام... .... لعنت به اون شیطانی که تو آفریدیش!!!
دلنوشته بیست و سوم سلام به نظاره نشستم دور از غوغای آزها و نیازها. و در پاکي ِ خلوت ِ خويش نظر کردم که بيشهيي بارانشُسته را می مانست و من چون فريادی به خود بازگشتم دريغا مسکينتن ِ من! که پَستاش کردم به خيالي باطل بیقرار زيستم آن دايره، آری، بزرگ میشود شعر، حضوری بیبازگشت است به همین سادگی...به همین خومشزگی(البته زیادم ساده نیستااااااااا ناگفته اول و اخر: من...خودم...وجودم...اونی که میخوام...کسی که حالا خیلی انگیزه داره واسه زندگی!!و این انگیزه رو تو یه هفته تنهایی و فکر کردن یافته! اینم بگم که خیلی واسم مهمه: یه دوستی بهم گفت اینجا دنیای مجازیه و بس...آدما مجازی..نوشته ها مجازی...احساسا مجازی...کامنتا چه شاد و چه توهین آمیز و چه مشوق ِ راه٫مجازی...همه کس و همه چیز مجازی...هر چی میخونی باور نکن... ـ مجازی=غیر واقعی ـ ولی واسه من اینجا مجازی نیست...نه نوشته هام مجازیه و نه اون چیزایی رو که میخونم مجازی میخونم...تا الان هم هرچی گفتم نه غیر واقعی بود نه مسخره بازی... وجود و درونم و حسم به این دنیا و آدماش و خیلی چیزای دیگه بود و بس!!! حله؟؟؟؟؟؟ یا علی...
دلنوشته بیست و دوم سلام تقدیم به بانو بیقرار ٫امید که شاد باشد و سلامت...و زود به آغوش نوشته هاش پاسخی مثبت دهد: آغوشت را بانو بگذار زندگانی را تا ته این گستردگی به درازای وقاحت قامت تنهائیم تا سحر بنفشه و قارقار سبزه ها بکشانم. چه وحشتناک سیاهیست من عشق را دیدم بر دوش شب شتری می رفت دنبال سم کلاغان. آغوشت را بانو تا من هست و بیقراری تا خورشید شکوفه و دق الباب صرفه ای گم می شوم لای خواب کال شبوها ترسم از قاصدکیست که آوازم می دهد؛ بیا آغوشت را بمن بده می خواهم هستی ام را بگیرانم آغوشت را بانو تا اوج بنفشه بیقرارم! ناگفته ها: زنهار درختان نفهمند که ما چگونه یگانه گشتیم در سرزمینی که خون سخن اول است. نه، ترسم از خود نیست ترسم از کرکس های سیاسیست که خون فکرم لای شقیقه هایشان جاریست. خسته ام ... می خواهم زیر پای خودم را خالی کنم و در فضایی که شکست نباشد زیر درختان مجنون دنبال پروانه های خیس "هستم" خود باشم. حالا بعد از این همه بیقراری بعد از این همه گریز دعوتم کن٫ سکوتم را با سلامی جواب دهم. ( سلام درختان نباید بفهمند که ما چگونه یگانه گشته ایم در سرزمینی که خون ارزانتر از گلوله است). ناگفته بعد: چقدر وسوسه ام میکند این چار دیواری سرد به میترسم، در نبودن دست به طناب ببرم هراسم از ازین بیهودگی می ترسم که هر لحظه مرا لبه ی پرتگاهی ول میکند. هرچی که هست همین چاردیواری متروک است که تا قعر آوازم می دهد. سردم است نوشته هایم را آتش می زنم! ... می نویسم تا از سرم برود ناگفته آخر: فقط یک انار توی یخچال بود.هم من دلم می خواست بخورمش.هم او....گندید!!! یا علی..
|
About![]()
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 Authorsانسانمحمد Links
امید بلاگفا |